1387

و چه زیبا می شود کسی زمانی بیاید که قرار نیست
 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

پيوندهاي روزانه

 



 



من اگر روح پریشان دارم

من اگر غصه هزاران دارم

گله از بازی دوران دارم

دل گریان،لب خندان دارم

به تو و عشق تو ایمان دارم

...

در غمستان نفسگیر، اگر

نفسم میگیرد

آرزو در دل من

متولد نشده، می میرد

یا اگر دست زمان

درازای هر نفس جان مرا میگیرد

دل گریان، لب خندان دارم

به تو و عشق تو ایمان دارم

...

من اگر پشت خودم پنهانم

من اگر خسته ترین انسانم

به وفای همه بی ایمانم

دل گریان، لب خندان دارم

به تو و عشق تو ایمان دارم




چهارشنبه 1392/08/29 توسط محبوبه



 

 

چه هوای عالی شده ...

همیشه فکر می کردم وقتی توی این هوا تو رو داشته باشم همه چیز و رها می کنم

می رم توی این هوا قدم می زنم.ولی دنیای واقعی بدتر و سخت تر از اونی که فکرش

و بکنن .خدا جوون نزار و راضی نشو که زیر فشار زندگی غمگین تر بشم.

این روزا بدجوری دلم گرفته.

خاک تو سر احمدی نژاد ... الهی بمیری که مملکت ما رو به این شکل در آوردی.

 


پنجشنبه 1392/03/02 توسط محبوبه



 

 

نسیم اروم از پنجره باز خودش و روی تنم سر داد.

چشمام و باز کردم ساعت ۶.۵ صبح  بود .از جام بلند شدم رفتم تو حال .علی توی اتاقش بود

-سلام. صبح بخیر

-سلام خابالو ...صبح تو هم بخیر

رفتم توی آشپزخونه چای و اماده کرده بود .یهو احساس بهتری تموم وجوذم و گرفت.

همیشه از این که صبح زود بیدار شم و بلافاصله برم آشپزخونه و کتری و بزارم بدم می اومده.

پنجره حال و باز کردم  باد با تموم جونش خورد توی صورتم احساس کردم مثل موج از سرم حرکت

کرد تا نوک انگشتای پام .حس فوق العاده ای بود .

۷شد .اخبار شروع شد .کاندیدا مشخص شد.بنزین به کارتها زده شد.

علی موضوع رفتن شمال و پیش کشید .

من بی توجه به حرفاش خیره به تلویزیون بودم و توی دلم خدا خدا می کردم.

خدایا می دونی که دوست ندارم برم .خودت خدا جوون جورش کن .


چهارشنبه 1392/03/01 توسط محبوبه



 

 

امشب شب آرزوهاس ولی من هیچ آروزیی ندارم.یعنی  داشتم و الان ندارم.

توی کلاس زبان استاد پرسید ۵سال دیگه دوست دارید کجا باشید؟

به من که رسید خشک شدم آرزو مرد وریشه هدف خشک شد من

عملا از درون تهی شدم و وچیزی برای گفتن نبود.

 

امشب شب آرزوهاس می خوام از ته وجودم تلاش کنم تا باز تکرار کنم همه ی

آروزهایی که خدا ازش خبر داره.

 

 

سلامتی و از من ،خانوده کوچکم ، خانواده بزرگم نگیر

یه هدیه قلمبه برای تموم اونایی که پیشمون بودن و الان نیستن بفرست

هر کسی حاجتی داره همون جوری که صلاحته درستش کن

کمکم کن تا درست فکر کنم،درست تصمیم بگیرم تا درست دعا کنم خدایا خودت می دونی که

بعضی چیزا رو به زور ازت خواستم جورشم کشیدم ولی حالا یاد گرفتم زورکی نخوام.

به علی و محمد کمک کن تا گلبهارشون تموم بشه

خانواده من و از من نگیر و نزار راضی بشیم بی هیچ بپاشه

امشب حرفایی زده شد یک لحظه خواست دلی بشکنه ولی خدایا تو کمک کردی که نشه،شکرت که نشد

به محدثه کمک کن توی این شبهای تنهایی بهترین ها رو آرزوسهم دلش بشه

خدایا!فقط تومی تونه کمک کنی که خوب خوب بشه.کمک کن

دوست دارم برم استرالیا اگه صلاحه   جورش کن

به هر کسی که پول می خواد اگه صلاحته بنداز تو دامنش حالش و ببره

دوست دارم وقتی امام زمان ظهور می کنه من و کل خانواده ام هم باشیم

 

 

ممنون بابت سلامتی

بابت روزای بد کوتاه و روزای خوب بلند

بابت شرایط زندگی

بابت خانواده و همسر خوب

بابت دلم ،ذهنم،عقلم،وجدانم،وجودم

بابت مهربونیات

بابت دست،پا،سر،مو...

بابت تموم گیاه ها

بایت خورشید

بابت باروون

بابت اقیانوس؛دریا؛دریاچه،رودخونه تا شیر آب

بابت لپ تاپ،ماشین،موبایل کلا تکنولوژی

بابت وبلاگ و معرفی اش به من

بابت دانشگاه

بابت همه تصمیم هایی که کمکم کردی تا بگیرم تا بهتر باشم

بابت خواهر خوبی که خیلی دوسش دارم

بابت دوستام وکلاسایی که می رم

بابت شنا کردن

بابت تموم موقع هایی که دلم گرفته بود و تنهام نزاشتی

بابت همه چی  خیلی ممنون

مخصوصا که وقت گذاشتی تاحرفام و  بشنوی

 

 

 


جمعه 1392/02/27 توسط محبوبه



 

 

بدجوری هوا گرم شده اس.

دوست دارم یه استخر با اب سرد این جا بود ...همین جا کنار دفتر بعد شیرجه می زدم

توی آب ،آب دهنش و برای بلعید من باز می کرد ولی من دم به تله نمی دادم با تموم توان

از دستام برای بالا اومدن استفاده می کردم.تا یه جایی که اب بی خیال بشه و من مثل

چوب پنبه ای روی آب معلق بشم.

از اون پایین برای خدا که کمک کرد زنده بمونم،برای خدا که دوستش دارم و دوستم داره

دست تکون بدم داد بزنم خدا جون مخلصیم.

غمم نیس چون استخر ندارم تا ...خداجون از همین دفتر آروم می گم که  مخلصیم.

 

محدثه امروز اروم تره یه صبحانه شاهانه با هم خوردیم کمی حرف زدیم الانم داریم کارامون

و انجام می دیم.

 

امیدوارم مسافرتش اگه صلاحشه براش جوری کنی خداجون

امیدوارم مامان و بابا سفر خوبی داشته باشن و زود بیان خدا جون

امیدوارم ما نریم شمال اگه صلاحمونه خدا جون

امیدوارم  کار علی تو گلبهار تموم بشه و ضرر نکنه

امیدوارم من و محدثه و علی پولدار بشیم.


پنجشنبه 1392/02/26 توسط محبوبه



 

 

الان از اتاقی که ازش به اسم دفتر یاد می کنن به دنیای مجازی متصل شدم.

کارام و انجام دادم و همه چیز مرتب شده.همه چی خوبه به جز اخلاق محدثه.

البته مامان و بابا نیستن فک کنم خیلی دلش گرفته.می دونم که خیلی دوست

داره بره سفر.امیدوارم جور بشه و بره تا اخلاقش خوب بشه .

 

خداجون باز همون دعا برای نرفتن به شمال ولی اگه تو بخوای.

 

این جا اجازه داریم آهنگ با صدای خیلی آروم گوش بدیم برای همین حس نوشتن

مرا در آغوش خودش می فشارد، درد می کشم ولی نمی دانم چگونه و از کجا سخن بگویم

 

 


چهارشنبه 1392/02/25 توسط محبوبه



 

 

مامان وبابا امروز رفتن.

من کلاس داشتم الان اومدم خونه چای خوردم و دارم روی فتوشاپ کار می کنم البته

تنها نیستم کلی آهنگ عاشقونه دارم که با اونا می تونم زمان بیشتری پای سیستم

باشم .در ضمن حس نوشتن مرا می گیرد.چه شود ...!

به محدثه زنگ زدم جواب نداد یادم افتاد بهش قول داده بودم وقتی مامان رفتن یه سره

بهش زنگ نزنم ولی یادم شد.

مشهد هواش خیلی خوبه .من پشت پنجره نشستم باد با تموم وجودش بدنم و توی آغوشش

خنک می کنه مثل یه لیوان آب سرد توی گرمای تابستون.

کاش می شد توی این هوا باروون می اومد بعد من می زدم بیروون زیر بارون بهاری که همش

۲،۳دقیقه اس.

 

من دوست ندارم برم شمال خدایا خودت خوب می دونی ولی بازم هر چی تو بگی.

خداجون می دونی اگه بهش بگم نمی آم فک می کنه خانواده اش و دوست ندارم.

آره خوب دوست ندارم ولی نباید بفهمه .

 

صدای اذون می آد..

خدا جون بی منت فقط چون خیلی دوستت دارم آهنگم و قطع کردم تا صدای اذون

تموم خونه ی سرد من  و گرم و دلچسب کنه.

 


چهارشنبه 1392/02/25 توسط محبوبه



 

مامان و بابا تصمیم گرفتن برن سفر محدثه این جا تنهاس.اونم خیلی دلش می خواست بره

سفر ولی به خاطر کلاساش نشد.از وقتی من رفتم یه جورایی دو تنهایی تنها شدیم .

شاید تنها درست نباشه باید بگم از دنیاهای هم فاصله گرفتیم .دنیای من و پیچیدگی هاش

برای محدثه قابل درک نیست.دنیای محدثه هم با تموم سادگی اش برای من که از دنیای

خاص دیگه ای هستم مشکل میشه درکش .راستش درک دنیاش مشکل نیست منم که

با دنیام اون قدر پیوند خوردم که وقت درک دنیای دیگه  رو ندارم.

امیدوارم جور بشه و به آرزوش برسه.آرزوی یه سفر با خودش .تنهای تنهای هر جا که دوست داره

با بهترین شرایط.تجربه ی خوبی میشه براش.

منم دلم یه سفر می خواد.یه سفر دوتایی.از آخرین سفر دوتایی مون هنوز یک سال نشده.

دیروز حساب کردم ما ۹۱۳ روزه که ازدواج کردیم.سفرای دوتایی مون و با تموم جاهایی که دوتایی

رفتیم از رستوران تا پیاده روی های ۱۵ دقیقه همه رو حساب کردم.کلا شد ۶۰روزیعنی به طور متوسط

ماهی ۲روز ما جاهایی رفتیم که فقط ما بودیم.

فک می کردم خیلی کمتر باشه ولی خوشحالم که آمارش بالاس.به نظر خودم خیلی خوبه البته عالی

نیست فقط خوبه .

۱۴،۱۵خرداد قرار شده بریم شمال با خانواده شوهر ... من واقعا دوست ندارم برم.توی این ۹۱۳روز

۴بار با خانواده شوهر سفر کردیم .به طور متوسط بین ۳تا۴روز بوده.همش خدا خدا می کنم که به

خاطر یه اتفاق خوب رفتن ما کنسل بشه.توی سفرای دست جمعی فقط گاهی چند ساعتی

با هم تنهاییم.

آرزو می کنم به مامان و بابا خوش بگذره  و بسلامتی برگردن.

آرزو می کنم سفر محدثه با خودش جور بشه و به آرزوش برسه.

آرزو می کنم ساختمون جدید زود تموم بشه.

آرزو می کنم مسکن مهر گلبهار تموم بشه تا علی و محمد راحت بشن.به خوبی تموم بشه

وبعد ساختش ضرر نکنن.

آرزو می کنم یه سفر دوتایی باحال بریم.

آرزو می کنم پولدار بشم تا بتونم یه مهمونی بزرگ کنم و دوستام و دعوت کنم.

آرزو می کنم علی هم پولدار بشه.


سه شنبه 1392/02/24 توسط محبوبه



 

دیروز دلم یهو برای این وبلاگ و بچه هاش پر کشید.

چقدر این جا خوبه ... مثل من که خوبم  .همه جوره خوبم.

همه خاطرات برام زنده شدن...این وبلاگ خیلی موقع ها من و از تنهایی نجات داد.

 

خیلی فرق کردم دیگه مثل قدیم نیستم ... فک کنم کمی بزرگتر شدم شاید...

خوبه ...این محبوبه رو هم خیلی دوست دارم .

زندگی ام خیلی تغییر کرد .تنها چیزی که فرق نکرده این که دوست دارم شبا تا نیمه شب

بیدار بمونم و با خودم و خدا خلوت کنم .

 مثل آدمی هستم که دوست داره بی وقفه تموم حرفاش و بگه ولی نمی دونه از کجا شروع

کنه.ثانیه ها چه قشنگ و آورم می گذرن.

صبح یه سری اومدم باز شب دل تنگ شدم دوباره اومدم .

الان ساعت ۱۰:۱۵چندوقتیه که تصمیم دارم فتوشاپ ام رو قوی کنم .توی کتابا و سایت آ

میگردم دنبال یه مشت حرف که یادگیری رو برام سریع کنه.

احساس بی وزنی دارم ...امروز عصر۴،۵ساعت تنها بودم و کلی با خودم حرف زدم.

چی همه حرف پشت این روزای بلند و کوتاه بود که فرصت نکرده بود از سر ذوق برای

خودم مرور کنم .


دوشنبه 1392/02/23 توسط محبوبه



تولدی از یاد نرفتنی
 

ماندانا  برای فرار از حرفایی که براش خوش آیند نبود رفت توی  آشپزخانه

و شروع کرد برای خودش به شعر خواندن.دیگه هیچ صدایی نمی شنید ولی هواسش

پیش شعری که می خوند نبود پیش کارایی بود که توی این یه هفته انجام داده بود .

از شنبه هفته پیش کلی فکر کرد که با پول کمی که کنار گذاشته برای همسرش

توی این گروونی ها چی میشه خرید... روی هر چی دست می زاشت به پولش نمی رسید

تصمیم گرفت همون پول و هر چی هست همون طوری بهش کادو بده .

یه روز که با صادق از سرکار برمی گشتن خونه،موضوع مهمونی تولد و پیش کشید در مورد

همه چی حرف زدن این که کجا باشه ،چه غذایی باشه،حتی در مورد کادو حرف زدن.

صادق پیشنهاد یه راز داد و گفت : به هیچ کس نمی گیم ولی اگه تو دوست داشته باشی

منم مبلغی رو می زارم روی پولات تا چیز بهتری بتونی بخری .

ماندانا داشت از ذوق می مرد .کلی بالا و پایین پرید انگار دنیا رو بهش دادن .قبول کرد و

همون روز بعد از ظهر رفت سراغ خرید یک عینک آفتابی ترجیحا مارک دار چون می دونست

خانواده همسرش عاشق مارک اند تا خود جنس.

تموم عینک های آفتابی مارک دار اون قدر گروون بودن که پول ماندانا بهشون نمی رسید.

خلاصه یه عینک با یه مارک نه خیلی معروف خرید .کلی برای خریدش ذوق زد .برای سلیقه

اش توی خرید هزاران بار آفرین گفت .

روز قشنگ تولد شد اون روزقرار بود از صبح کارگر بیاد کار و تعطیل کرد موندش خونه.خیلی

کار کرد بیچاره  خسته شده بود ولی فکر تولد شب به ذوق می آوردش.

شب با خانواده همسرش شام و بیروون خوردن وبرای کیک و چایی و باز کردن کادو اومدن خونه.

کیک قاچ شد و چایی ها خورده شدونوبت کادو شد .نوبت کادو ماندانا شد باز شد تنها کسایی

که ذوق می زدن ماندانا و صادق بودن.همه ناراضی ... صادق به تموم شکایت ها با لبخند

نگاه می کرد .ماندانا به خودش مسلط شد ... اونم لبخندی زد .

یکی گفت : این که زنونه اس

یکی گفت: قشنگ نیست بهت نمی آد

یکی گفت : برا صورتت کوچیکه

ماندانا  برای فرار از حرفایی که براش خوش آیند نبود رفت توی  آشپزخانه

و شروع کرد برای خودش به شعر خواندن.دیگه هیچ صدایی نمی شنید ولی هواسش

پیش شعری که می خوند نبود پیش کارایی بود که توی این یه هفته انجام داده بود .

صدای خنده هواسش و به جمعی که اونجا بودن آورد .نشنید به چی می خندن لبخند

کوچیکی زد و روی یکی از صندلی ها نشست.هواسش و به همه جا پرت می کرد تا

توی اون جمع نباشه .

پدر صادق صداش زد :ماندانا جوون ! هواست کجاست؟ اخمات توی هم دیگه اس.

ماندانا هل شد و لبخندی زد و سریع گفت :  نه  ... نه

همه رفتن ... یه عالمه ظرف کثیف موند... صادق موند ... ماندانا موند ... یه هفته

خستگی موند ...

ماندانا تا ۲شب خوابش نبرد .فردا بعد از کار رفت استخر ،اومد خونه .صادق عصبانی

بود ولی ماندانا نمی دونست از چی .عصر یهو بغض ماندانا ترکید .خدا می دونه

چقدر گریه کرد . صادق اومد دلداریش بده ولی ماندانا حس می کرد ضعیفه یه زن

ضعیف که اجازه داده یه مشت آدم مغرور قلبش و بشکنن .

توی دلش چند بار می خواست نفرین کنه ولی قضاوتش و به خدا واگذار کرد .

شاید ماندانا دوست داشت صادق در مقابل اون همه انتقادازش دفاعیه ارائه می داد.

شاید احساس می کرد زن ضعیفیه

شاید احساس می کرد اعتماد به نفسش مرده

شاید ...

 

بالاخره تولد از یاد نرفتنی شد .

 


دوشنبه 1391/08/08 توسط محبوبه



 

فیلم عروسی ماریانا بعد یک سال بالاخره اماده شد .

ماریانا از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید الکس را که در اتاق کارش

مشغول بررسی حسابها بود صدا کرد تا در شادی خود شریک کند.

- الکس !  الکس ! بیا که انتظار به پایان رسید

الکس شتابان بیروون آمد وهمسرش را دید که مشغول دیدن فیلمی است

او با ماریانا همراه شد.الکس هم از دیدن فیلم عروسی کلی خوشحال شد

ولی خوشحالی به سبک مردانه لبخندی ملیح،چهره ای بازوسنگین.

ماریانا ذوق می زد بالا و پایین می پریدالکس گاهی نگاهی به ماریانا می کرد

و باز همان لبخند شیرین و کوچک.الکس ماریانا را در آغوش گرفت ماریانا

می دانست این کار یعنی عشق، یعنی دوستت دارم .کاش الکس این

جمله را هم زمان با یاد می آورد ولی ماریانا یاد گرفته بود به همین بسازد.

یاد گرفته بود که برای مردش گفتن این جمله سخت است .....

 

"ادامه دارد"

 

 


سه شنبه 1391/07/04 توسط محبوبه



 

پشت سر هم زنگ درب آپارتمان می زد.زن دوید تا درب رو باز کنه .دو حالت داشت

وقتی این طور زنگ میزد یا خیلی عصبانی بود یا پرانرژی و شاد.زن توی دلش

با ناامیدی تمام آرزو کرد که از شادی باشد ولی آرزویی غیر ممکن بود .

درب باز شد مرد شاد بود ومی خندید گفت:خوبی عزیزم ؟

زن بیچاره اول کمی ماتش برد ولی بعد گفت : آره عزیزم ... خوشحالم که شادی.

باورش نمی شد چطور آرزویش برآورده شده بود.توی دلش از این که خدا غافل گیرش

کرده بود تشکر می کرد.

- راستش کلی فک کردم ودیدم ارزشش رو نداشت

-چه خوب! کلاس ورزش بودی؟

- آره .هر روز ساعت ۷ کلاس ورزش دارم .ورزش باعث شد آرومم بشم وبعد به خودم

گفتم هیچی ارزش ناراحتی من و تو رو نداره.

زن توی آشپزخانه بود و خیلی خونسرد حرفهای مرد را گوش میداد و میوه می شست.

فقط خوشحال بود که متراژ خونه بعد کلی فکر برای اونم بی ارزش بوده.

 


دوشنبه 1391/07/03 توسط محبوبه



 

دوتایی اومدن توی خونه داشتن در مورد کار با هم حرف می زدند.

مرد خانواده داشت در مورد کارش که ساختمان سازی بود حرف می زد.

می گفت اگه این زمین جدید رو با این قیمتی که گفته بخرم نصب به این خونه

خیلی می ارزه و سودش بیشتر میشه.

خانم خانواده به دیوار تکیه داد و منتظر بود تا آسانسور بیاد گفت :میشه بیشتر

توضیح بدی؟

- گفت:فک کن این زمین ۲۵۰ متره که از توش چند متر آپارتمان در اومده؟

-نگاهی بهش کرد و هیچی نگفت

-منظورم اینه که الان خونه ما چند متره؟

- نمی دونم

مرد با لحن عصبانی گفت: تو نمی دونی؟

زن که تکیه داده بود یهو صاف ایستاد .آسانسور اومد و هر دو سوار شدن.زن فکری کرد

ولی متراژ دقیق خونه تو یادش نبود با آرامش گفت : نمی دونم

مرد عصبانی تر شد گفت: نمی دونی؟ وقتی بردمت خونه ۵۰ متری دیگه متراژ خونه هرگز

یادت نمی ره .

زن بیچاره ماتش برده بود نمی دونست دونستن متراژخونه این قدر مهمه.سکوت کرد.

حرفی برای گفتن نداشت.مرد با عصبانیت در رو باز کرد و بعد چند ثانیه مهم آن را بست.

زن بیچاره اون قدر توی این مدت سختی کشیده بود که با خودش گفت : سکوت کن موضوع

متراژ خونه اون قدر مهم نیست شاید از جای دیگری یا سر کارش ناراحتی دارد.

زن اون قدر خسته بود که با همان لباس ها خوابش برد.

زنگ تلفن هر دو نفرشون و بیدار کرد...مرد جواب داد:کسی با زن قرار داشت،زن نگهان به یاد آورد

سریع پرید ولباس پوشید.کارش تموم شد.در راه برگشت به خونه یادش اومد که موضوعی

بی ارزش باعث ناراحتی شده وقتی رسید خونه زنگ زد تا همسرش در را برایش باز کند.

در باز شد زن بارویی باز به همسرش سلام کرد وهمسرش خیلی خشک جواب داد.

به دل نگرفت و گفت :وای !دلم برات تنگ شده بود .

مرد بر نگشت و به اتاقش رفت.زن بیچاره که خیال واهی داشت و موضوع رو کوچک گرفته

بود پرید و نگذاشت به اتاقش برود گفت : از من دل گیر نباش من نمی دونستم موضوع

متراژخونه اون قدر برات مهمه .این بار بگو یادم نمی ره قول میده.

مرد که هنوز عصبانی بود گفت: اگه از داداشات بپرسم می دونن تو نمی دونی؟

گفت: خوب اونا مرد اند.مثل این میمونه که من رنگ سال و از تو بپرسم تو نمی دونی

ولی خواهرات می دونن . این توجیه خوبی نیست.

کمی بهم نگاه کرد زن همسرش را در آغوش گرفت و گفت :فراموش کن .دیگه تکرار نمیشه

مرد گفت :فراموش نمی کنم خیلی عصبانی ام


یکشنبه 1391/07/02 توسط محبوبه



 

ديشب نتوستم خوب بخوابم ... راه رفتم و فكر كردم...دراز كشيدم و فكر كردم...

تلويزيون روشن بود ولي من داشتم فكر مي كردم...

به همون چند روز پيش كه چطور دنياي كوچكم شكست و من چقدر تنها بودم.

خوبه كه خدا رو داشتم و دارم...شكرت خدا جوون كه هستي.

هنوز از اون روز حالم خوب نيست حال جسمم به نظر خوب مي آد و من 

نقشم و تو بازي زندگي خيلي شاد و خوب ايفا مي كنم .

حتي گاهي به مهارت عجيبي خودم رو گول مي زنم يه لحظه باورم ميشه

به خودمم مي گم گولش و نخور دلش غوغاست.

خدا كيسه ي صبرش و باز كرده و من تموم تلاشم رو براي گرفتن صبر بيشتر مي كنم.

دوست دارم خدا از مهربوني هاش و بخشندگي اش هديه اي براي من بفرسته.

ديشب شب طولاني بود ... محبوبه بود و من و خدا...

اسمون دلم خيلي باريد از حرفايي كه نميشه گفت پيش خدا گله كرد.

توي اين ۲سال يكي ديگه شدم .يه آدم ديگه ...خيلي هاش خوب بود

بديهاش كم بود ولي بزرگ بود ... هنوز وقتي خانواده ام رو مي بينم نمي تونم

تصور كنم،من مي تونم ببخشمشش؟

اره مي تونم ... زمان اين بارم مي گذرد...شايد روزي دلم براي همين روزا هم تنگ بشه

اين و هر گز از يادم نمي ببرم.

 

ديگه بند اومد باروون داره رنگين كموون ميشه

بدون هر جا دلت خوش بود همون جا خونمون ميشه

 

بارون دل و روح ما تو خنده هاشم بند نيومده... خدا جون دوستت دارم

 

 


چهارشنبه 1391/06/29 توسط محبوبه



یه روز از روزای خدا که من سختش کردم
 

 

هر موقعه غمم می آد یاد این جا می افتم .

نمی دونم چرا این قدر همه چی رو سخت می گیرم ؟

به بچگی هام فک می کنم چقدر الکی خوش بودم یه بعد از ظهر می رفتیم

خونه عمه از ۱۰۰ تا شهربازی بهتر بود ولی الان حتی بعد از ظهرا نمی خوام

توی خونه بمونم .دنبال یه  تفریحم که خیلی هیجان انگیز باشه.

هیچی توی این شهر مزخرف پیدا نمی شه .دلم یه سفر می خواد .

آخه به سفر معمولی راضی نمی شم ... چرا؟!  

از وقتی مثلا بزرگ  شدم مغزم کوچیک شده چرا؟!

خیلی وقته حتی از سر  غرور گریه نمی کنم  تا آرووم بشم .

حس میکنم خیلی عوض شدم با این آدم خیلی غریبه ام ...خیلی.

خلاصه که بد جوری دلم گرفته و فقط دوست دارم برم یه جای دور آرووم بشم.

تنها  باشم

یه جایی مثل کوه که وقتی دارم داد می زنم صدای غمم رو بشنوم


سه شنبه 1391/03/23 توسط محبوبه



 

همیشه دلم به این گرم بوده که اگه هیچ کس نیست خدا که هست...پس خدا جون

هواست به این پایین ،این گوشه هم باشه.

 

دیروز باز اون درد غریب اومد سراغم همون درد که از فشار غم زیادی می زنه به قلب

واز قلب تیر می کشه می ره توی دست چپم تا دو دونه انگشتام میسوزنه.دهنم خشک

می شه به زور که لبم رو تر می کنم ذره آخر آب دهنم و قورت میدم گلوم می سوزه و اذیتم

می کنه تموم اون سوزش تا سر معده ام احساس می کنم بعد باز آرووم می شم.

خدا روشکر این روزا قوی شدم کمتر این حس و دارم ولی وقتی هم دارم یا اون قدیما می افتم

وقتی یه حرفی یه کاری برام سنگین می اومد .

یه جای زندگی ام دارم لنگ می زنم کاش جاش وپیدا کنم .

 

آنقدر به اصطلاح خودمان

 

خداحافظ


شنبه 1391/02/02 توسط محبوبه



محبوبه
 

 

 

 

چقدر دل تنگت بودم ...

یادته اون روزا !!!  روزای دانشجویی ، توی اولین فرصت ها می رفتی  سراغ کافی نت

دانشگاه . روزای پر دل تنگی از یه رنگ دیگه .نمی تونم بگم کدوم رنگش قشنگ تره

هر کدومش یه جور خوبه. دل تنگی حس خیلی خوبیه . خدایا دوستت دارم.

گاهی بی طاقت می شم ولی بی طاقتی این روزا تلخ تر از اون روزاس شاید چون فک

می کنم الان بیشتر می فهمم،بزرگ شدم مثلا ...

این روزا  گاهی آبی ،گاهی سبز،گاهی قرمز ولی اون موقع ها گاهی خاکستری،گاهی

 سفید،گاهی صورتی،گاهی... اصلا اون روزا محدود نبود مثلا رنگین کمون بود.

تنوع اون روزا یعنی  هر لحظه یه رنگ بشیم ولی این روزا یه اتاق با دیوارهای سفید،

یه بالش نرم و یه پتوی گرم و یه کتاب خوب یعنی ارامش دیگه برای تنوع حوصله ای

نمونده .

دلم برای یه سفر تنگ شده ،یه سفر با محدثه،فقط من و خودش... نشد که بشه.

البته هنوز دیر نشده شاید که بشه.

گاهی هیچ چیز اون طوری که فک می کنم نیست گاهی خوب فک می کنم  گاهی بد

این تفاوت ضربه بدی داره.باید تشخیص بدم .همه اون قدر که من فک می کنم بد نیستن

و اون قدر که من فک می کنم خوب نیستن باید همین وسطا بود تا واقعیت رو دید.

چقدر این جا خوبه  . این جا به اندازه همون اتاق ،بالش وپتو و کتاب به من آرامش می ده.


دوشنبه 1390/10/12 توسط محبوبه





اين جاهمه چي خوب  و آرومه فقط من كم صبر شدم

زيادي كم صبر شدم.

كارم از يه طرف ، مشكلات رفتن به خونه جديد همون طرف ...

خونه رو هواس...

بعضي آدم ها   بي فكرن.........

و من اين روزا شدم دنيايي از فكر ،غر زدن ، نق زدن و...



یکشنبه 1390/04/05 توسط محبوبه






بد جوري حالم گرفته اس..

بي صبر شدم ....

هوا خيلي گرمه

گاهي كلافه ميشم

گيج ميزنم

عصباني ميشم

نمي دونم چند روزه چه ام شده؟

تنهام ...خيلي مثل اون موقع  ها


چهارشنبه 1390/04/01 توسط محبوبه





ازدواجي كه باعث فاصله من از محدثه بشه درست بود ؟

من ديونه شدم نه شايدم مغزم رواز دست دادم.

شوهر ما را درك مي كند ما ديگر چه مي خواهيم .

ما فقط  گاهي كه از محدثه دور مي شويم دلمان براي مجردي مان تنگ مي شود.

ما همون منه ... همون  محبوبه  كه گاهي انسان هاي بي ادبي يافت مي شوند كه

به جاي محبوبه به ما مي گويند   ....   "محبوب "...............

ما اين انسان ها را دوست نداريم   ما محدثه را دوست داريم

دلمان برايش تنگ شده ..............................

دوست دارم بخوابمتا روزا زود تر بگذره.

اصلا حوصله كلاسامروز رو ندارم.



چهارشنبه 1390/03/11 توسط محبوبه





آدمهايي كه دلشون مي شكنه انگار يهو  تو دلشون خالي ميشه.

خودشون انگار بي وزن مي شن.

همش دوست دارن بخوابن.

منم دلم نشكسته خيلي دل تنگم و خسته ...

ولي حسم  مثل ادمهايي مي مونه كه دلشون شكسته هستن...

خدايا !  يه روزش گذشت بقيه روزا رو آسون كن .



چهارشنبه 1390/03/11 توسط محبوبه




مامان و بابا و محدثه رفتن مسافرت ...

علي كار داره و خانواده اش اجازه نميدن  بيش تر از 2 روز بياد.

محسن اخلاقش خيلي بده.من اصلا باهاش حرف نمي زنم.

ديگه كسي توخونه منتظر من نيست .

مهديه 5شنبه مي ره مسافرت .

من تنها نيستم چون خدا پيش منه .من با خدا وخودم خلوت مي كنم .

از خدا مي خوام تحمل اين روزا رو برا من آسون كنه .

شايد برم  حرم ....بايد يه سر به مداليان بزنم ... يه سرم برم دقت... چي همه كار دارم.

5شنبه اگه بشه برم استخر...

تنهايي فقط براي خدا خوبه  من تحملش رو ندارم .



سه شنبه 1390/03/10 توسط محبوبه





نمي دونم چرا براي بابا اين همه ابوالحسن عزيزه .

چون پسره؟!  چون مرد شده و يه زندگي رو مي چرخونه؟

چون قراره تو  پيري مامان  و بابا بهشون كمك كنه؟!

همه اين عوامل هست و جاي تاسف داره


سه شنبه 1390/02/27 توسط محبوبه





فردا ششمين  ماهگردمون مي شه ...

6 ماه   گذشت ... باورم نمي شه .

خوش حالم كه از زندگي راضيم . بابا بعد از ظهر با باباش قرار دارن خدا كنه همه چي

همون طور كه خوبه پيش بره و بهترين تصميم رو بگيرن . 

آمين


دوشنبه 1390/02/19 توسط محبوبه




تموم نوشته هام پاك شد .... بي خيال


یکشنبه 1390/02/18 توسط محبوبه



يه روز قشنگ باروني اما بدون تو


چقد دلم بارون مي خواست...

بارون حتي وقتي سر كاري و يه عالمه كار داري بازم اون قدر هواست و پرت مي كنه كه

يهو  مي بيني نيم ساعت  پشت پنچره داري نيگاش مي كني .

عاشق بارون  تند و رعد وبرقم...

خدايا !  شكرت براي اين نعمت قشنگت .

دوست داشتم  مريض نبودم مي رفتم زير بارون  خيس خيس مي شدم.

يادش بخير دانشگاه ...  با بچه ها چه حالي مي كرديم تو بارون ...ياد اون اردو بخير...

من چقدر لحظه هاو روزهاي فوق العاده تو زندگي ام دارم .

يه كم داره آفتاب مي  آد بايد برم تو آسمون دنبال رنگين كمان بگردم.


چهارشنبه 1390/02/14 توسط محبوبه




هميشه ادم تنوع طلبي بودم هميشه در حال تغيير ... ولي من در اين تغيير آزاد بودم

خودم تصميم ميگرفتم وخودم  عمل ميكردم.

براي خودم،براي دلم تغيير مي كردم گاهي هم يكنواخت بودم.

خلاصه كه خودم بودم وخودم تصميم  مي گرفتم البته گاهي هم  يه نظر هايي از

آسمون   و زمين  مي اومد  و من توقعي نداشتم كسي دركم  كنه فك كنم الان

خيلي پر توقع شدم.

اين توقع  خودم رو اذيت ميكنه.حالا شدم اين محبوبه اي كه ميبيني.

دوستش ندارم اون قبلي بهتر بود... بايد خودم و درست كنم.


دوشنبه 1390/02/12 توسط محبوبه



------


 مرد روحانی، روزی با خداوند مکالمه‌ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم

چه شکلی هستند؟

خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به

داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف

خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده

می‌آمدند. آنها در دست خود قاشق‌هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته‌ها به

بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می‌توانستند دست خود را

داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته‌ها از

بازوهایشان بلندتر بود، نمی‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو

ببرند…

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی!

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز

گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!

افراد دور میز، مثل جای قبل همان قاشق‌های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی

قوی و تپل بوده، می‌گفتند و می‌خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی‌فهمم!

خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می‌بینی؟ اینها یاد گرفته‌اند

که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم‌های طمع کار تنها به خودشان فکر می‌کنند!


سه شنبه 1390/02/06 توسط محبوبه




                         چه در دل من

                                     چه در سر تو

                                               من از تو رسیدم به باور تو ............


پنجشنبه 1389/12/19 توسط محبوبه




'گاهی به این نتیجه می رسم که به حرف علی گوش بدم و بریم توی یه کشور دیگه

زندگی کنیم دور از همه . خودم باشم و خودش .

ما دو تا حرف هم  و خوب می فهمیم اگه بقیه بزارن می تونیم زندگی کنیم .

از صبح این قدر سر خودم و شلوغ کردم که به اتفاق دیروز فکر نکنم ولی نمی شه .

وقتی یادم می افته پشت سرم درد می گیره .تیر می کشه ، دست چپم برای چند لحظه

بی حس می شه باز خوب می شه .

گاهی به این نتیجه می رسم هنوز برای دو تا شدن  زود عمل کردم ولی باز می گم نه .

خودمم  نمی دونم چیکار کنم ؟!

بابا می گه ببخش ...من توی زندگی ام خیلی ها رو بخشیدم ولی کسایی و که دلم و

شکستن  نمیتونم فراموش کنم .

دیروز غرورم و دلم با هم شکست ولی  من به  خدا اعتقاد دارم .خدا از دل من و همه

آدم ها خبر داره .من که دلم پاکه تا حالا برا کسی بد نخواستم ، به کسی هم بد گمون

نبودم از هر اتفاقی به خوبی برداشت کردم ،اینم روش .

ولی هرگز توی زندگی ام کسی که قصد ناراحتی یا شکستن دلم و داشته باشم تا زنده ام

نمی بخشمش .

بازم شکر که این جا هست تا حرف بزنم و آروم بشم.

الان خوبم ،کار خوبه ،زندگی ام خوبه با تموم ناراحتی ها هنوز معتقدم من خیلی خوشبختم.


دوشنبه 1389/12/16 توسط محبوبه



VPN

قالب بلاگفا